نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
قبرستان متروکه
پنجشنبه، 6 اردیبهشت، 1386

برمن چو میگذری .................................... چون آفتابی
هوشم ز سر ببری .................................... مانا شرابی
بهر شکسته دلان ...................................... مرهم تویی تو
بر چشم خسته من ..................................... داروی خوابی
 هم شهره ای به نشاط ................................ شط نشیطی
هم شعله ای ز شرار .................................. شور شرابی
 شرمنده ام که تو را ................................... در خور ندارم
 جز جان که دیه کنم ................................... تو روح نابی
مرداب را تو در آن .................................... نیلوفرستی
 در عمق آبی بحر ...................................... در خوشابی
برما چه می نگری .......................................همچون تو مستیم
ای چشم دلبر من ....................................... چون من خرابی
مهر از تو می طلبم ؟ .................................. هیهات بر من
بر هر که چشمه نوش .................................. بر من سرابی
ک لب به کجا .......................................... روی آورم روی ؟
مستقیم من و تو ......................................... دریای آبی
من مستمند و تو ........................................ صدر جهانی
یک ذره ام من و تو ..................................... صد آفتابی

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت <#time#>  توسط   پيام هاي ديگران

پنجشنبه، 23 فروردین، 1386

برای ....

چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
کاش می دیدم

 

...................چه کار سختيه فراموش کردن..................

 

 

کاهش جان من این شعر من است
...

راستی شعر مرا می خوانی ؟


لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت <#time#>  توسط   پيام هاي ديگران

پنجشنبه، 16 فروردین، 1386

زندگی با چهره دورو و فریبنده اش به راحتی می تواند تو را به بازی گیرد و تو بدون اینکه خود بدانی به سادگی فریب جلوه گری هایش را خواهی خورد. موقعیکه در سراشیبی زندگی می غلتی و پیش می روی به غلط گمان می بری که این شتاب برای زودتر رسیدن به مقصد است و آن وقت زمانی که در انتهای خط پایت لغزید و با سر به زمین خوردی؛ به این نتیجه می رسی که این دردهای زندگی است که به روی آن غلتیده ای.

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت <#time#>  توسط   پيام هاي ديگران

چهارشنبه، 23 اسفند، 1385

-------------------------------------------------------------------

من از کجا می آيم ؟

من از کجا می آيم؟

که اينچنين ببوی شب آغشته ام؟

هنوز خاک مزارش تازه ست

مزار آن دو دست سبز جوان را می گويم...

...

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود آن دودست جوان

که زير بارش يکريز برف مدفون شد...

 

خواهر گلم؛ عمر کوتاهت مجالی برای در کنار هم بودن برايمان نذاشت. داس مرگ خيلی زود ريشه های زندگی ماديت را قطع کرد؛ و ما را با غم از دست دادن تو تنها گذاشت. عزيزم؛ ۲۶ اسفند ماه چهارمين سالگرد پروازت را به آسمان گرامی می داريم.

«خدايا به او آرامش ابدی عطا فرما. به فرشتگانت فرمان ده پذيرای او باشند. خدايا اراده فرما او به مکانی فرح بخش از نور و آرامش هدايت شود.»

 

ياد و خاطرت هميشه و همه جا با ماست

-------------------------------------------------------------------

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت <#time#>  توسط   پيام هاي ديگران

پنجشنبه، 17 اسفند، 1385

می توان بر جای باقی ماند

در کنار پرده؛ اما کور؛ اما کر

...

با تنی چون سفره چرمين

با دو پستان درشت سخت

ميتوان در بستر يک مست؛ يک ديوانه؛ يک ولگرد

عصمت يک عشق را آلود

ميتوان با زيرکی تحقير کرد

هر معمای شگفتی را

ميتوان تنها به حل جدولی پرداخت

ميتوان تنها به کشف پاسخی بيهوده دل خوش ساخت

پاسخی بيهوده؛ آری پنج يا شش حرف

...

ميتوان همچون عروسک کوکی بود

                      با دو چشم شيشه ای دنيای خود را ديد

ميتوان در جعبه ای ماهوت

                      با تنی انباشته از کاه

سالها در لابلای تور و پولک خفت

                      ميتوان با هر فشار هرزه دستی

بی سبب فرياد کرد و گفت

                      «آه! من بسيار خوشبختم!»

 

فروغ فرخزاد

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت <#time#>  توسط   پيام هاي ديگران

پنجشنبه، 10 اسفند، 1385

دوستی نوشته بود:

اگر يک روزی قرار باشد به يک جزيره متروک خالی از سکنه بريد با خودتون چی می بريد؟

نوشتم:

فقط قلبمو با خودم می برم؛ قلبمو می برم تا از اين دنيای پر از دروغ و نيرنگ دورش کنم؛ می برمش تا يک بار ديگه نخواد صادقانه حرف اين مردم هزار رنگ باور کنه:

گريزانم از اين مردم که بامن              بظاهر همدم و يکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت              بدامانم دوصد پيرايه بستند

می برمش تا دوباره هوس عاشق شدن نکنه؛ قلبی که يک سال تموم تپش شيرين عشق تجربه کرد ولی...

آره می برمش؛ می برمش تا شايد به عشقی بالاتر و والاتر از عشقهای پوچ زمينی برسه...

می روم خسته و افسرده و زار       سوی منزلگه ويرانه خويش

  بخدا می برم از شهر شما             دل شوريده و ديوانه خويش

  می برم تا که در آن نقطه دور          شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لکه عشق         زينهمه خواهش بيجا  وتباه

می برم تا ز تو دورش سازم           ز تو ای جلوه اميد محال

  می برم زنده بگورش سازم            تا از اين پس نکند ياد وصال

 

شما چی با خودتون می بريد؟

 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت <#time#>  توسط   پيام هاي ديگران

چهارشنبه، 2 اسفند، 1385

انگار همين ديروز بود!

۱۸ تير ۱۳۸۵. ساعت: ۱۳:۵۹؛ نوشتم:

«بازی زندگی اين نيست که تاس خوب بياری؛ بلکه تاس بد خوب بازی کنی!»

پس چرا تاس من نقطه نداره؟ چرا از هر طرف که می افته سفيد سفيد... خدايا! يعنی از شش طرف اين تاس حتی يک طرفش هم مال من نيست...؟!!!

۲۴ مرداد ۱۳۸۵. ساعت ۱۴:۵۰؛ نوشتم:

«آيا اين خود ما هستيم که سرنوشت خود را می سازيم و يا اينکه به گفته گذشتگان روی پيشانيمان خوشبختی يا بدبختی ما حک شده؟ در اين صورت آيا عدالتی وجود دارد؟»

خدايا! اصلاْ رو پيشونی من چيزی نوشتی يا من جز بنده های فراموش شدت هستم؟ پس ... شايد برای همينه که تاس من نقطه نداره ... فراموش شده...

۱ شهريور ۱۳۸۵. ساعت ۱۰:۳۲؛ نوشتم:

«زندگی انگار بازی مار پله بود گاهی می رسيم اون بالا ... بی خطر و بی نيش مار؛ گاهی هم تا برسيم اون بالا چند بار نيش می خوريم ... مهم اينکه نيشارو از تن بيرون بکشيم...!!!»

خداوندا! چطور دلت می اد بنده هاتو با اين نيشای دردناک تنها بذاری ... خدايا! نگام کن؛ منم! آفريده تو ... پس کجاست اون همه بخشندگی و بزرگی که می گن داری...؟!!!

و امروز ۲ اسفند سال ۱۳۸۵ .....................................

 

 

 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت <#time#>  توسط   پيام هاي ديگران